Friday, February 9, 2007



توی کلاس نشسته ایم. شیوا مثل اکثربچه های دیگه تا الان بیشتر مشغول کارهای روزمره مثل درس و کارهای ضروری دیگه بوده ولی از وقتی برنامه امضا گرفتن در سخنرانی انوشه انصاری رو به طور قطعی گذاشتیم یواش یواش همه بیشتر درگیر و کنجکاو شده اند. حق هم دارند اینجا همه کارها مثل یک پروژه است. در هر زمان یک کارهایی هست که باید انجام و تا یک مهلت خاصی تحویل داده شوند در نتیجه وقت زیادی به فکر کردن به کارهای اضافه نیست. ولی حالا یک پروژه کمپینی جلوی راه ماست و این همه ما "پروژه ای ها" را به راه انداخته! تصمیم بر این شده که کسانی که برای امضا جمع کردن می آیند باید از قبل برای تمرین چند تا امضا جمع کرده باشند و به خاطر همین شیوا تصمیم گرفته بود از دو نفر از همکلاسی ها امضا بگیرد....

در کلاس من فرم ها را بهش دادم هل هلی آدرس و ایمیل کمپین در کالیفرنیا را روی فرم ها نوشتیم و.. شیوا رفت پشت کلاس پیش دو نفر همکلاسی ایرانی که اتفاقا ما خیلی نمی شناختیم. حدودا 25 تا 30 ساله به نظر می رسند. من جلو سر میزم نشسته بودم و بعضی از کلماتش رو می شنیدم. "سلام من شما رو هنوزملاقات نکرده ام ... پیام و امید...من شیوا هستم... این یک کاریه که تو ایران راه افتاده .... برای زنان که بعضی قوانین... کسان زیادی مثل شیرین عبادی و...." خیلی با اعتماد به نفس به نظر می رسد و انگار که اصرار زیادی بر امضای آنها ندارد "بخونید واگه خواستید امضا کنید... نه این برگه کوتاه رو بخونید جزوه حقوقی رو بعدا تو خونه سر وقت نگاه کنید...."


برمی گردد سر میزش کنار من. استاد وارد کلاس شده و درس را با تکرار قسمتی از درس جلسه پیش شروع می کند....ما نمی توانیم با هم صحبت کنیم من هم فکر می کنم که شیوا دیگر به موضوع امضاها فکرنمی کند و شروع می کنم به گوش کردن به درس. چند دقیقه بعد گوشه دفترش می نویسد:
"احساس خیلی عجیبی دارم."
گوشه دفترم می نویسم: "در مورد چی؟"
"در مورد امضا جمع کردن."
"چه احساسی؟"
می نویسد: " نمیدونم... احساس می کنم اگه امضا نکنن خیلی عصبانی میشم."
می خندم " من هم گاهی همین احساس رو دارم. خیلی عجیبه."

دانشجوهای دکترای مهندسی هستیم ولی برای چند دقیقه احساس می کنم در کلاس دبیرستان نشسته ایم و یواشکی با هم حرف می زنیم.

متوجه می شوم که استادمان می بیند که ما به درس توجه نمی کنیم : "آیا این چیزها تکراری هستن یا اینکه خیلی آسان و بی فایده؟"
"بله؟ نه! یعنی من همه شان را می فهمم ولی بی فایده نیستن..." نمیدانم آیا واقعا این سوال را پرسید یا از سر عصبانیت...

چند دقیقه بعد می نویسد: " نمیدونم چرا ولی احساس می کنم که وظیفه دارم راضی شون کنم. اگه امضا نکنن انگار که خود من رو رد کردن.."
می نویسم: "من هم وقتی خودم دارم امضا جمع می کنم این احساس رو دارم ولی الان که تو جمع کردی احساس می کنم که همین قدر که در مورد کمپین یک چیزی شنیدن و دفترچه رو گرفتن کافیه..."
می نویسد "من که هنوز امضایی جمع نکرده م... "
و من به اهمیت دو امضا در مقایسه با اهمیت پیدا شدن این احساس عجیب در خواهرم فکر می کنم. متوجه نمی شود که شخصیت اصلی این داستان دو تا امضا نیستند شخصیت اصلی خودش بوده که برای اولین بار با دو تا همکلاسی نسبتا غریبه در مورد این موضوع صحبت کرده. ته دلم به شجاعتش افتخار می کنم وبرای یک لحظه واقعا اهمیتی برایم ندارد که امضا بکنند یا نه


No comments: