این روزها همه چیز مخلوط شده. انگار مرزهای خواب و بیداری، واقعیت و تصور کمرنگ تر شده اند. شب که در تختم دراز می کشم صدای دعوای دو دختر همسایه بیدارم می کند. انگار یکی در خواب سرم داد کشید... من بیدار هستم یا خواب؟ تبدیل شده ام به پروین پایدار و با سرطان دست و پنجه نرم می کنم ، انگار روحی هستم که پرواز می کنم و داخل پوست آدم ها می شوم. خودشان می شوم. مرده ام . خودم را می بینم و دنیای بزرگی که دورتر و دورتر می شود و من کوچک تر و کوچک تر. دختر همسایه گریه می کند و به دیوار می کوبد و من به ترحم فکر می کنم... تبدیل به او می شوم. چرا خواهرش بس نمی کنند؟ مگر گریه اش را نمی بیند؟ نمی شنود صدای هق هق اش را؟ در خیالم در خانه اشان را می زنم و هر دو را در آغوش می کشم. به سرعت به زمین بر می گردم. تبدیل به دو آدمک آهنی شده اند و مرا تعقیب می کنند... دلارام علی هستم و دو سه روز دیگر به زندان می روم. زندان زندان زندان زندان. نمی فهمم این کلمه را. بعد ناگهان می فهمم. از تمام وجودم. دور می شوم نزدیک می شوم. می میرم. می خوابم . زمان و مکان حل شده اند هیچ چیز به هیچ چیز متصل نیست. با پسری می جنگم که سینه اش را باد داده و به من می گوید از من بهتر است . امریکایی است. همه چیز مخلوط شده و من مثل مجسمه ای دراز کشیده ام. تمام تقلاهایم با یک میکروسکوپ هم دیده نمی شوند. چیزی به دیوار پرت می شود و من می میرم. کجا هستم؟ کمپین. صدای خودم در گوشم می پیچد. این حرکت رو زنها در ایران شروع کردند و می خوان بعضی قوانین رو که تبعیض آمیز هستن عوض کنن شما هم اگه موافقید امضا کنید.... این یک حرکتیه که زنها در ایران شروع کردند و دارن یک میلیون امضا جمع می کنن تا.... پخش شده ام در سراسر دنیا. پخش. فردا با استادم جلسه دارم و می دانم که کار اصلی زندگی من مهندسی هست و گرفتن این مدرک دکترا. کار اصلی زندگی من. کار اصلی زندگی من. گم شده ام. مجانی نیست. باید کار کنم. کار. اصلی. زندگی. من. هر کدام از این کلمه ها پر و خالی می شوند. حباب می شوند و پرواز می کنند. می ترکند.
Tuesday, November 6, 2007
Tuesday, July 31, 2007
افتاده گی و عقب افتادگی
افتادگي آموز اگر طالب فيضي
هرگز نخورد آب زميني که بلند است
هرگز نخورد آب زميني که بلند است
شاید وقتی 17-18 سالم بود فکر می کردم که خیلی می فهمم و از خودم راضی بودم. همه چیز سیاه و سفید بود. کم کم که سنم بیشتر شد با آدم های بیشتری آشنا شدم و متوجه شدم که دنیا به آن سادگی که فکر می کردم نیست . کمک کردن به کمپین و خواندن مقاله های واقعا عالی همه زنان باهوش و با تجربه بهم بیشتر نشان داد که چقدر مسایل زیادی در مورد کشور خودم هست که تا بحال نمی دانستم و چه انسانهای متفاوتی با زمینه های مختلف و از مناطق مختلف کشور هستند که من تا بحال نظراتشان را نمی شنیدم. بهترین نتیجه کمپین برای من تاثیری بوده که روی خودم گذاشته. در جریان امضا جمع کردن با آدمهای خیلی خوبی آشنا شدم. ولی در عین حال متوجه بعضی خصایص مردممان هم شدم. خیلی از آدم ها (چه امضا می کردند و چه نمی کردند) نظریات زیادی در مورد "عقب افتادگی" وضعیت کشور داشتند. یکی مشکل را دین اسلام می دانست یکی اعراب!!
دیگری هم به مدت 15 دقیقه برای من توضیح می داد که مشکل کشور فقط این است که "ما ایرانی ها به حرف مردم زیادی اهمیت می دهیم." واقعا نمی دانم در مورد چند درصد این تئوری ها (که البته بیشتر از سوی آقایان ارائه می شد) بیشتر از دو سه دقیقه تامل شده بود. همه هم موافق بودند که باید به مردم یاد بدهیم تا شعور"بقیه" بالا برود. البته جنبه آموزشی کمپین یکی از بهترین جنبه های آن است ولی این آموزش برای همه است نه فقط برای "دیگران" که عقب افتاده هستند. واقعا باعث شد به این فکر کنم که آیا رابطه ای بین این عدم "افتاده گی" و "عقب افتادگی" وجود دارد یا نه!؟
آیا می توانیم بفهمیم که در هیچ مرحله ای از زندگی انسان به جایی نمی رسد که همه چیز را بداند. آیا می توانیم از خودمان شروع کنیم و خودمان را درست کنیم؟ شاید باید در بالای بیانیه کمپین بنویسیم که "این یک دعوت برای نگاه کردن به درون خودتان است." یک دعوت برای شروع به یادگیری
Thursday, July 12, 2007
من
این کمپین خوب نیست
ایده آل نیست
اصلا به درد زیادی نمی خورد
از آن پشتیبانی نمی کنم
چون من آن را شروع نکردم.
من آن را طرح نکردم
ایده آل نیست
اصلا به درد زیادی نمی خورد
از آن پشتیبانی نمی کنم
چون من آن را شروع نکردم.
من آن را طرح نکردم
Friday, July 6, 2007
مادربزرگ و حکم زندان
چهارم جولای روز استقلال آمریکاست. مردم این روز را با خانواده یا دوستان در حیاط خانه هایشان سپری می کنند. معمولا نهار یا شام در اجاقی در حیاط کباب می شود و بعد از تاریکی هوا همگی به دیدن آتش بازی که در آسمان اکثر شهرها نمایش داده می شود می پردازند.
من هم با دوستان در منزل یک خانواده آمریکایی بودیم. پدر و مادر دختر و پسر خانواده و پدر بزرگ و مادربزرگ همگی دور میز در حیاط نشسته بودند و همه با هم صحبت می کردیم و کم کم چیزهای جالبی مطرح می شدند. شاید ما ایرانی ها فکر کنیم که در آمریکا زنان و مردان مساوی هستند ولی متاسفانه این طور نیست. با اینکه قوانین (به نظر من) مرحله اول این برابری هستند و در آمریکا قوانین بین زن و مرد تبعیض قایل نیستند ولی شکل گیری باور برابری در ذهن مردم چیزی است که شاید احتیاج به گذشتن چندین نسل داشته باشد. اتفاقی که درمورد آن می نویسم درباره زنانی است که زنان دیگر را به دلایل بی مورد محکوم می کنند. بقیه هم سکوت می کنند در بسیاری از تجربه هایم در آمریکا حس کرده ام که انگار که ایستادن و دفاع از یک زن ضعف محسوب می شود....
مادر بزرگ بحث یک دختر جوان که در رسانه های آمریکایی معروف است را پیش آورد و این که این دختر جوان (که اتفاقا خیلی اهل مهمانی و خوش گذرانی هست) اخیرا به خاطر رانندگی بدون گواهینامه به مدت 3 هفته به زندان رفت. این زن جوان کسی است که توسط بعضی رسانه های به درد نخور آمریکا مشهور شد و اکنون توسط همان رسانه ها تقبیح و منفور می شود (رسانه هایی که به جای اخبار واقعی ترجیح به نوشتن در مورد لباس فلان هنرپیشه می دهند). مادربزرگ پیر و به ظاهر بی آزار شروع به صحبت در این مورد کرد که این مدت زندان برای این دختر بسیار کم بود و می بایست خیلی بیشتر از این حرف ها تنبیه می شد. این پیرزن هیچ اهمیتی به قانونی که این دختر را به زندان انداخت ندارد یا حتی دلیل زندانی شدن او. مادربزرگ تنها از این دختر بیزار بود به خاطر این که از طرز زندگی او راضی نبود... من واقعا از بحث کردن در مورد این مسایل نامربوط دوری می کنم در نتیجه وارد بحث نشدم. ولی دیدن این زن پیر که ناگهان چهره یک پاسبان را گرفته بود برایم جالب بود.
چند دقیقه بعد بحث دیگری به راه افتاد که زنان دور میز از سه نسل را همصدا کرد برای کوبیدن یک زن دیگر. مادر بزرگ بحث خانم کلینتون که برای ریاست جمهوری کاندید شده است را مطرح کرد و دختر جوان خانواده بلافاصله اضافه کرد "البته این موجود که اصلا زن نیست" و مادر و مادربزرگ به علامت تصدیق سرشان را تکان دادند. اینجا بود که من عصبانی شدم. "چرا زن نیست؟ او که کاملا زن است؟ چه چیزی باعث می شود که تو بگویی که او زن نیست؟" دختر به تته پته افتاد. مادر بزرگ اضافه کرد که شوهر این زن (بیل کلینتون) با زن دیگری رابطه داشته و برای همین خانم کلینتون حتما باید همجنس بازی چیزی باشد !!!! نفرت از خانم کلینتون و نفرت از همجنس بازان را در چشمان مادر بزرگ می توانستی ببینی ومن کم کم هاله هایی از نفرت از خود را هم در چشمانش دیدم. شاید او فکر می کند که خودش یک زن واقعی است چون با زجر فراوان تمامی قوانین مربوط به یک زن "شایسته" را اطاعت کرده و حالا حاضر نیست زنی که را سد این عرفهای بی مورد را شکسته زن محسوب کند. من فکر می کردم که آیا این زن هرگز درمورد زن دیگری که شوهرش به او خیانت کرده این طور قضاوت کرده است یا نه. و آیا وقتی خود فرزند دختری به دنیا آورده ناامید و ناراحت بوده... و آیا اصلا از زن بودن خود راضی است!؟
مادربزرگ از محافظه کاران آمریکاییست. جالب تر از همه این است که این افراد که شاید بسته ترین تفکرات را در مورد رفتار یک زن دارند (که حتا خیانت شوهر را تقصیر زن می دانند) کسانی هستند که پشت حمله نظامی به ایران می ایستند و اگر بحث ایرانی بودن من مطرح می شد حتما چیزهای جالبی درباره ایران و ایرانی ها می شنیدم..... معمولا این افراد در مورد زنان ایرانی هم تفکرات غلط و عقب مانده ای دارند. گاهی فکر می کنند که زنان در ایران ضعیف و توسری خور هستند و به حال زنان ایران (که به عقیده آنها فرهنگ عقب افتاده ای دارند) تاسف می خورند. و البته این افراد هرگز حاضر به قبول این نیستند که زنان ایرانی خود می توانند با جسارت و شجاعت حق خود را طلب کنند. حقی که این پیرزن با کمال میل حاضر است از زنان آمریکایی دیگر بگیرد. با این افراد کاری نمی شود کرد و البته آنها هرگز کمکی برای زنان ایرانی نیستند چون درکی درست از تساوی ندارند. تنها چیزی که این افراد می بینند تفاوت بین فرهنگ ها است و البته فرهنگ خود را بالاتر می دانند.
با این حال باید این را اضافه کنم که همان طور که ما نمی خواهیم آمریکایی ها چهره غلطی از زنان ایرانی در ذهن داشته باشند خودمان نیز باید به خود اجازه ندهیم که همه مردم آمریکا (یا حتی همه محافظه کاران آمریکا) را به یک چشم ببینیم. قوانین آمریکا خوشبختانه به اکثریت اجازه شکوفایی بیشتری در عرصه های مختلف می دهند و هستند زنان و مردانی که درک بسیاردرستی از شرایط زنان ایرانی دارند و به خود اجازه قضاوت نادرست درمورد توان و عرضه و شجاعت زنان ایرانی را نمی دهند. هر فرد غیر ایرانی که در مورد بی عدالتی های قانونی در مورد زنان ایران می شنود باید از جسارت و توانایی و شهامت بی نهایت زنان ایرانی نیز اطلاع پیدا کند.
Monday, July 2, 2007
درخت کاری
ونگاری ماتای می گفت گاهی وقت ها احساس می کنی مثل یک قطره کوچیک هستی و به نظر می رسه که نمی تونی در دنیای به این بزرگی چیزی رو تفییر بدی. در این شرایط من همیشه بیرون می رم و یک درخت می کارم. یک کار ساده.
که اتفاقا ستون کل حرکتش هست.....
ما وقتی خسته میشیم چی کار می کنیم؟ من اونقدر از بحث و فلسفه بافی خسته ام که فکر کنم فردا بعد از دانشگاه شروع کنم از همه مغازه های کنار دانشگاه امضا جمع کنم. یک امضای ساده. مثل یک درخت.
که اتفاقا ستون کل حرکتش هست.....
ما وقتی خسته میشیم چی کار می کنیم؟ من اونقدر از بحث و فلسفه بافی خسته ام که فکر کنم فردا بعد از دانشگاه شروع کنم از همه مغازه های کنار دانشگاه امضا جمع کنم. یک امضای ساده. مثل یک درخت.
Thursday, February 22, 2007
پارچه سفید و چتر بزرگ

گاهی برای من کمپین شبیه به یک پارچه سفید است. پارچه سفیدی که به آسانی می توان آن را لکه کرد. چه کسانی که با قصد و غرض این کار را می کنند و چه کسانی که از بی اطلاعی و ناآگاهی درباره کمپین این کار را انجام می دهند. برای مثال وقتی مدتی پیش بحث کمپین در یک انجمن آنلاین پیش آمد دیدم که دو نفر از پسرهای گروه با شدت زیادی از کمپین بد می گویند. در حین بحث معلوم شد که آنها با اینکه لینک ها ئ بحث های کمپین هر روز جلوی دماغشان نوشته می شد, حتا سعی نکرده بودند یکی از مقالات جدی و اصلی کمپین را به طور کامل بخوانند! با چنان حرارتی هم از این می گفتند که این کمپین فایده ای ندارد و اصلا کار جلفی است که مزاحم مردم در کوچه و خیابان می شوند واصلا چرا به جای این کارها سمینار گذاشته نمی شود (انگار که فعالان این جنبش اصلا این موضوع به ذهنشان نرسیده است ...!) .پیشنهادات مسخره ای می داد و حرفهای خنده دار و در عین حال تا حدی توهین آمیز هم زده می شد... انگار که این پسرک یک علامه در زمینه های مختلف فرهنگی و اجتماعی است و کسانی که کمپین را راه انداخته و حمایت می کنند یک سری دختر بچه احساساتی هستند. در نهایت دیدم که واقعا نباید وقتم را برای بحث کردن با آدمی که بدون فکرو دانش در مورد هر موضوعی با حرارت بحث می کند تلف کنم. به همین قناعت کردم که به او بگویم تقریبا هرچه درمورد کمپین می داند اشتباه است و باید سعی کند مقاله های کمپین را درست بخواند. بعد که به این بحث آنلاین نگاه کردم دیدم که اگر کسی این بحث را بخواند افکار و تصورات غلط این پسر خودبه خود میتوانند به خواننده منتقل شوند البته اگر خواننده نوشته های من یا سایر کسانی که نوشته بودند را درست بخواند این طور نمی شود ولی در هر صورت این آدم بی اطلاع ولی پرادعا و دهان بزرگ توجه و وقت بسیاری را تلف خواهد کرد.... داشتم نا امید می شدم ولی کمی بیشتر فکر کردم و یاد داستان نازلی فرخی افتادم که در مترو با زن چوانی که بر ضد زنها حرف می زد گفتگو کرده بود و کم کم همه آدم های توی مترو با آن زن شروع به جروبحث کرده بودند.... فکر کردم که شاید هم بد نیست که این نوشته های مسخره دیده می شوند.... شاید کمپین به جای یک پارچه ظریف و لطیف و سفید که لکه می شودیک چتر بزرگ سفید است که با قدرت بر جا می ایستد و هر چقدر هم گل و باران بر آن بخورد از روی آن سر می خورد و به زمین می ریزد!
نمی خواهم احساساتی یا دراماتیک باشم. به این فکر کردم که چه آدم های باهوش و با فکر و عاقلی پشتیبان این کمپین هستند از جوانهای جنبش زنان در ایران تا شیرین عبادی و سایر برندگان جایزه نوبل تا دکتر نیره توحیدی استاد برجسته ای در دانشگاه خودم. به این فکر کردم که خودم که یک دانشجوی دکترا هستم چقدر با فکر و با احتیاط جزوه ها و مقالات کمپین را خواندم و تصمیمم را گرفتم و به این فکر کردم که چندین و چند بار چیزی که به آن با نگرانی فکر کرده بودم یا چیزی که حتا به ذهنم نرسیده بود را در مجموعه مقالات کمپین دیدم. وقتی این چیزها را به یاد می آورم احساس نمی کنم بلکه "می دانم" که کمپین کار درستی است و علاوه بر آن هر روز بهتر خواهد شد. چون همان طور که من در گروه کوچک کمپینی خودمان هر روز به چیزهای جدیدی فکر می کنم این افراد نیز کسانی نیستند که سر جای خود بنشینند و به راه های جدید فکر نکنند و برای مشکلات جدید راه حل نیندیشند.
Friday, February 9, 2007

توی کلاس نشسته ایم. شیوا مثل اکثربچه های دیگه تا الان بیشتر مشغول کارهای روزمره مثل درس و کارهای ضروری دیگه بوده ولی از وقتی برنامه امضا گرفتن در سخنرانی انوشه انصاری رو به طور قطعی گذاشتیم یواش یواش همه بیشتر درگیر و کنجکاو شده اند. حق هم دارند اینجا همه کارها مثل یک پروژه است. در هر زمان یک کارهایی هست که باید انجام و تا یک مهلت خاصی تحویل داده شوند در نتیجه وقت زیادی به فکر کردن به کارهای اضافه نیست. ولی حالا یک پروژه کمپینی جلوی راه ماست و این همه ما "پروژه ای ها" را به راه انداخته! تصمیم بر این شده که کسانی که برای امضا جمع کردن می آیند باید از قبل برای تمرین چند تا امضا جمع کرده باشند و به خاطر همین شیوا تصمیم گرفته بود از دو نفر از همکلاسی ها امضا بگیرد....
در کلاس من فرم ها را بهش دادم هل هلی آدرس و ایمیل کمپین در کالیفرنیا را روی فرم ها نوشتیم و.. شیوا رفت پشت کلاس پیش دو نفر همکلاسی ایرانی که اتفاقا ما خیلی نمی شناختیم. حدودا 25 تا 30 ساله به نظر می رسند. من جلو سر میزم نشسته بودم و بعضی از کلماتش رو می شنیدم. "سلام من شما رو هنوزملاقات نکرده ام ... پیام و امید...من شیوا هستم... این یک کاریه که تو ایران راه افتاده .... برای زنان که بعضی قوانین... کسان زیادی مثل شیرین عبادی و...." خیلی با اعتماد به نفس به نظر می رسد و انگار که اصرار زیادی بر امضای آنها ندارد "بخونید واگه خواستید امضا کنید... نه این برگه کوتاه رو بخونید جزوه حقوقی رو بعدا تو خونه سر وقت نگاه کنید...."
برمی گردد سر میزش کنار من. استاد وارد کلاس شده و درس را با تکرار قسمتی از درس جلسه پیش شروع می کند....ما نمی توانیم با هم صحبت کنیم من هم فکر می کنم که شیوا دیگر به موضوع امضاها فکرنمی کند و شروع می کنم به گوش کردن به درس. چند دقیقه بعد گوشه دفترش می نویسد:
"احساس خیلی عجیبی دارم."
گوشه دفترم می نویسم: "در مورد چی؟"
"در مورد امضا جمع کردن."
"چه احساسی؟"
می نویسد: " نمیدونم... احساس می کنم اگه امضا نکنن خیلی عصبانی میشم."
می خندم " من هم گاهی همین احساس رو دارم. خیلی عجیبه."
دانشجوهای دکترای مهندسی هستیم ولی برای چند دقیقه احساس می کنم در کلاس دبیرستان نشسته ایم و یواشکی با هم حرف می زنیم.
متوجه می شوم که استادمان می بیند که ما به درس توجه نمی کنیم : "آیا این چیزها تکراری هستن یا اینکه خیلی آسان و بی فایده؟"
"بله؟ نه! یعنی من همه شان را می فهمم ولی بی فایده نیستن..." نمیدانم آیا واقعا این سوال را پرسید یا از سر عصبانیت...
چند دقیقه بعد می نویسد: " نمیدونم چرا ولی احساس می کنم که وظیفه دارم راضی شون کنم. اگه امضا نکنن انگار که خود من رو رد کردن.."
می نویسم: "من هم وقتی خودم دارم امضا جمع می کنم این احساس رو دارم ولی الان که تو جمع کردی احساس می کنم که همین قدر که در مورد کمپین یک چیزی شنیدن و دفترچه رو گرفتن کافیه..."
می نویسد "من که هنوز امضایی جمع نکرده م... "
و من به اهمیت دو امضا در مقایسه با اهمیت پیدا شدن این احساس عجیب در خواهرم فکر می کنم. متوجه نمی شود که شخصیت اصلی این داستان دو تا امضا نیستند شخصیت اصلی خودش بوده که برای اولین بار با دو تا همکلاسی نسبتا غریبه در مورد این موضوع صحبت کرده. ته دلم به شجاعتش افتخار می کنم وبرای یک لحظه واقعا اهمیتی برایم ندارد که امضا بکنند یا نه
Tuesday, January 23, 2007
Subscribe to:
Posts (Atom)
